| توی هفـت7 آسمون تو تـک ستاره منی |
|
این عمر سبک سایه ما بسته به آهی ست
|
فرییییییییییییییییییییاد که از عمر جهان هر نفسی رفت دیدیم کز این جمع پراکنده کسی رفت شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت آن طفل که چون پیر از این غافله در ماند وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت از پیش و پس غافله عمر میاندیش گه پیشرویی پی شد و گه باز پسی رفت ما هم چو خسی بر سر دریای وجودیم دریاست چه سر گشت که بر این موج خسی رفت رفتی و فراموش شدی از دل دنیا چون ناله مرغی که ز یاد قفسی رفت رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد بیدادگری آمد و فریاد رسی رفت این عمر سبک سایه ما بسته به آهی ست این عمر سبک سایه ما بسته به آهی ست دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت......سهیل نامهربان |
|
لینک ثابت|
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط ســـــــــــــــــهیل |
|
|
بدون کلام
|
|
تو اهل سوزاندن بمان شمع من
و من پروانه تا حالای آمده! برایت خواهم سوخت!
بین ما فاصله ای نیست به جز فراموشی ٬ تو را به یاد خواهم آورد. تو را به یاد خواهم داشت . تو را هرشب در رویاهایم تکرار خواهم کرد و هر روز صبح که بر می خیزم گوشه لبم خنده است ٬ بین من و تو رازهای نگفته ایست که هرگز به کلام نخواهم آورد.
|
|
لینک ثابت|
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط ســـــــــــــــــهیل |
|
|
به اقاقی ترین گل نرگس
|
|||
|
|||
|
لینک ثابت|
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط ســـــــــــــــــهیل |
|
|
نیمه شب آواره و بی حس و حال
|
|
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک ؛ دو سالی میگذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازیان ؛ اسرار را آن دو چشم مست ؛ آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من او از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او همنشین و همزبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود ؛ توان شد با من او دامن اش شد خوابگاه خستگیم
این چنین آغاز شد دلبستگیم
وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق شد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش : گفتمش : در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو ذوالرقمان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده
گفت: گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی میشود غمهای من با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش: عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم ز زیباییت مجنون شده بر لبم : بر لبم بگذاشت یعنی خموش ! طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بروی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهی آغ( سفید=بلند) بود
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه روزگار روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ما نبود جز مـــــــــــــــــا نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلدار دگر عهد بست
با که گویم که او هم خون من است ؟؟؟ خصم جان و تشنه خون من است؟؟؟ بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد!!! آن طلا حاصل به این قیمت نشد؟؟؟ عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غم اش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من : عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود ماهی بیچاره اما .................... |
|
لینک ثابت|
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط ســـــــــــــــــهیل |
|
|
و من اين بار پي چيزي نگران ماندم
|
|
فروختم نفسم را به رنگ رنگ خيال بادكنك ها چه هوايي داشتند نفسم پيدا بود
آه سردي پشت آن شيشه خواب مادرم خواب مي ديد كه مرا گم كرده پدرم ترسيد كه نيايم خانه و نترسيدم من كفشها را كندم نرم و پاورچين بي خبر رفتن كس ندانست در ابهام به كجا رفتم گاه گاهي مي ماندم لحظه ها را به سكوت شاخه اي را به نگاه و چه بي تاب ماندم به نگاهي به سلامي كه سكوت را لحظه اي تاب نياوردم قدمي ديگر ...... آه چه ترسيد شاخه خواب من ديده من بادكنك ها همه تركيدند پدرم ......... خلائي در نفسم لحظه اي را به نياز خواست زمان را به عقب برگردم
... و من اين بار پي چيزي نگران ماندم روياهايم ! در كجا ماندند ؟! |
|
لینک ثابت|
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط ســـــــــــــــــهیل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| امکانات |
| درباره وبلاگ |
بزرگترین آرزویم این بود که: کوچکترین آرزویت باشم...
آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت ؟ ای خدا در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار ! به من تهمت زده اند خــــــــــــــــــــــــــــــاتون ، که وقتی تو نبودی : با پروانه هاخلوت کرده ام ، از شعر شرابشان داده ام ، تهمت زده اند : که پهلو به پهلویشان چیده ام ، که تمام تن عاطفه را ، عریان کرده ام ، که تبسم و ترانه ، تقدیم نموده ام ، که…… بخدا تهمت زده اند ، هنوز که هنوز است ، شهری نشده ام ، و دلت قرص باشد ، خاتون شهری نمی شوم. وقتی برف می بارد ، دلم سیاه می شود و خونم داغ ! یعنی آنقدر دلم می سوزد ، برای خلوت سرد و ساکت پروانه ، تنهایی های طولانی و تب دارش ، که هزار زمستان سرد طولانی ، در مشتم آب می شود ، وقتی برف می بارد ..... کاشکی پروانه ها را چراغی بود ..... کاشکی..... |
| آرشیو موضوعی |
| جستجو در وبلاگ |
|
|
|
RSS
|